تبليغاتX
((هم نفس))

 

مگذار براي پناه از خطر دعا كنم

بگذار در مقابل خطر بي ترس و بي هراس باشم

مگذار چاره هاي رنج را جستجو كنم

بگذار دلي تمنا كنم كه بر رنج فائق بيايد

مگذار كه در رزمگاه زندگي  هم پيمانها را بطلبم

بگذار بر نيروي خويش متكي باشم

مگذار كه در اضطراب ترسناك نجات را آرزو كنم

بگذار تمناي تحمل و حصول آزادي را داشته باشم

مگذار بزدل بوده بركت تو را فقط در كامروائي بدانم

بگذار احساس دست رحيمت را در ناكامي ها نيز درك كنــــــــــــــــــم

 


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت


 

عشــــــــــــــق واقعــــــــــــــي آرام و بي سرد و

صـــــــــــــــــدا اســـــــــــــــــت

هميـــــــــــــشه.

 


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


 

بچه ها بي آنكه چيزي بفهمند بزرگ ميشنود

بزرگ ميشوند و ميميرند و بدينسان همه مردم جاده زندگي

 را به ارامي به پايان مي رسانند

ميوه هاي كال  ارام ارام ميرسند م در شبي خاموش مثل پرندگان مرده از شاخه خود فرو ميافتد

ساعتي چند بر زمين ميمانند و بعد ميپوسند و به خاك ميپيوندند

باد همچنان ميوزد و ما همچنان سخن ميگوئيم

وسخن ميشنويم  گاه احساس غم وگاه احساس شادي ميكنم

اما ميان دهكده هاي سر سبز و درختان و بركه ها و چراغ هاي انها و از كنار

گورستان ها همه جا كوره راه هاي باريك چون جاده پر پيچ و خم عمر ميگذرد

راســــــــــــــــتي ان همه خنده  و گريه ما براي چيست؟؟؟

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


 

نميداني امروز نخستين پرتو زرين افتاب را با چه شوق مفرط و با چه حالت سر شاري در آغوش گرفتم

اي آفتابي كه هر روز با ديدگاني خسته فروغ آنرا مي نگريستم

امروز مرا بحال ديگري ديده است

زيرا تا كنون هميشه با نوميدي سر از خواب بر ميداشتم و امروز با اميد بر ميخيزم

راستي تو براي زندگي من ضروري بودي اگر تو را نميديدم

چگونه مي توانستم زندگي كنم؟

هميشه با خود ميانديشم كه چگون اين بازماندگي  را به پايان خواهم رساند ولي اينك :

با عشق و امـــــــــــــــيد

 


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت


زن

 

 

اي زن: عاقلانــــــــــــــه گفتنه اند كه:

((عهد زنان بر روي شنهاي صحرا نوشته شده است))

 


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت


 

غروب امد و كبوتران قاصدم نيامدند

و من دلم چه شور ميزند

به آسمان نگاه ميكنم

به پولك ستاره ها

و يادشان در اين تن تكيده تير ميكشد

كجــــــــــــــا فرود امديد

كدام بام ناشناس

و بر پر سفيدتان كنون كه دست ميكشد؟

چه فكر تلخ وتيره اي....بدور از شما نوار خو كه بسته در ميان بالهايتان؟

دريغ  ......ستارگان كبوتران بي پيام و بي پرند

هنوز از كنار اين دريچه من در انتظار به آسمان نگاه ميكنم....

 


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت


 

وقتي  كه هنگام صحبت با من رنگش پريد

و جمله اي را كه با صداي لرزان اغاز كرده بود در كلام نخستين قطع كرد

وقتي كه نگاه خود را از پس م‍ژگان بلندش بمن دوخت وتيري را كه گمان

داشتم بر دل او نشسته بر دل من نشاند

وقتي كه چهره او با فروغي اتشين

كه هرگز خاموش نشد بر لوح دلم نقش بست و در آن جاي گرفت

آن رازي را كه در پي دانستنش بودم در يافتم

دريافتـــــــــــــــم كه او مرا دوست ندارد اما من او را دوست دارم.

 


 

نوشته شده توسط حسین در دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت


سفر

 

سفر .....

ســــــــــــفر يعــــــــــني از فراغت ها فرصت ساختن

ســــــــــــفر يعــــــــــني پرده ها را كنار زدن سفر يعني بي واسطه ديدن

ســــــــــــفر يعــــــــــني فرصت طلايي زندگي سفر يعني پخته شدن

ســــــــــــفر يعــــــــــني تحول سفر يعني تنوع سفر يعني ديدن انسان ها در لباسي ديگر

ســــــــــــفر يعــــــــــني مشاهده سفر يعني مقايسه سفر يعني مكاشفه

ســــــــــــفر يعــــــــــني پرداختن به راز و رمز ها سفر يعني تجربه رنگ و بوها

ســــــــــــفر يعــــــــــني سفر يعني آميزش فرهنگ ها سفر يعني با آداب و رسومي متفاوت آشنا شدن

ســــــــــــفر يعــــــــــني دور دست را در دست گرفتن سفر يعني فاصله ها را بر داشتن

ســــــــــــفر يعــــــــــني تلطيف روان سفر يعني تغذيه جان

ســــــــــــفر يعــــــــــني گشودن پنجره ها رو به جهان هستي

ســــــــــــفر يعــــــــــني پاسخ به پرسش ها سفر ارضاي كنجكاوي

ســــــــــــفر يعــــــــــني زندگي به وسعت گيتي سفر يعني سير آفاق

ســــــــــــفر يعــــــــــني يافتن كوله باري پر از خاطره

ســــــــــــفر يعــــــــــني از فراز و فرود تاريخ انگشت حيرت به دهان گرفتن

ســــــــــــفر يعــــــــــني سپردن گلدان ها به همسايه سفر يعني فرستادن گربه به ميهمانـــــــــــي

 سفر بخـــــــــــــير

 

خدا را سپاس میگویم برای همه چیز هم اتفاقات خوشایند یا نا خوشایند.

این هم از آخرین مطلب در اواخر سال ۸۷ 


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


life

 

Life Can            

Be Hard

  Sometimes

….But it is Going              

To be  OKAY.

 


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت


 

محبوب من

نيمه شب است و من هنوز بيدارم

مرا جز اشك هايم غمخواري نيست

اميد بازگشت تو هم چنگي به دل نميزند

كه تو گرفتار چنگال مرگي

مرا ديگر هيچ انديشه اي نيست

جز واپسين واژگاني كه هنگام وداع با من گفتي:

 

هر انسانـــــــــي امانتي داري از اشك

     ناگزير بايد روزي آن را بر گرداند.

 


 

نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت